تبليغاتX
زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان
زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان
 

شب بود و ابر تیره و هنگامه باد
ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد
من ماندم و تاریکی و امواج اوهام
در جنگل یاد
آسیمه سر در بیشه زاران می دویدم
فریاد ها بر می کشیدم
درد عجیبی چنگ زن درتار و پودم
من ماه خود را
گم کرده بودم
از پیش من صفهای انبوه درختان می گذشتند
بی ماه من این ها چه زشتند
ایا شما آن ماه زیبا را ندیدید
ایا شما او را نپچیدید
نکاه دیدم فوج اشباح
دست کسی را می کشند از دور با زور
پیش من آورند و گفتند
اعریمن است این
خودکامه باد
دیوانه مستی که نفرین ها بر او باد
ماه شما را
این سنگدل از شاخه چیده ست
او را همه شب تا سحر در بر کشیده ست
آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده ست
من دستهایم را به سوی آن سیه چنگال بردم
شاید گلویش را فشردم
چیزی دگر یادم نمی اید ازین بیش
از خشم یا افسوس کم کم رفتم از خویش
در بیشه زار یادها تنهای تنها
افتاده بودم یاد در دست
در آسمان صبحدم ماه
می رفت سرمست

 

     *فریدون مشیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
گل ماه

این ترک نیست به رخساره ی ما
اینه گفت
چین پیری است
تو گفتی
که به سیمای شماست
بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید
از غم توست شیاری که به پیشانی ماست
روز گرداندی و ، اندوه تو بر گونه چکید
چشم گریان تو بر چهره ی دیوار افتاد
پاره سنگی چو دل از سینه ی او بیرون جست
پیش پای تو فرود آمد و از کار افتاد
آه دیوار
تو گفتی
چه شد آن سایه ی من
که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش ؟
نیست افسوس
سر از شرم به پایین انداخت
خنده ی بی سبب ماه نخنداندیش
روز گرداندی و تصویر تو در آب نشست
بر که جان !‌ کیست ؟،
تو پرسیدی و او هیچ نگفت
می شناسی تو مرا ؟
باز تو پرسیدی و ماه
رفت و ابر آمد و تصویر تو را پاک نهفت
اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید
اشک گرمی که درو شادی و غم پنهان بود
آب و اینه و دیوار تو را می جستند
دل من نیز به سودای تو سرگردان بود
همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت
همه را خواندی و تصویر من از دل راندی
پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی؟
چون گل ماه که پرپر کندش پنجه ی موج
غنچه ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست
دل من ، اینه ای بود و پاز نقش تو بود
دیگر آن اینه کز نقش تو پر بود ، شکست

 

                        *نادر نادرپور*          



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
دل تنگ

در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد
در سرود نرم رود
خون گرم زندگی جوشیده بود
نوشخند مهر آب
آبشار آفتاب
در صفای دشت من کوشیده بود
شبنم آن دشت از پکیزگی
گوییا خورشید را نوشیده بود
روزگاران گشت و گشت
داغ بر دل دارم از این سرگذشت
داغ بر دل دارم از مردان دشت
یاد باد آن خوشنوا آواز دهقان شاد
یاد باد آن دلنشین آهنگ رود
یاد باد آن مهربانی های باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد بر جا مانده است
آسمان از ابر غم پوشیده است
چشمه سار لاله ها خوشیده است
جای گندم های سبز
جای دهقانان شاد
خارهای جانگزا جوشیده است
بانگ بر میدارم از دل
خون چکید از شاخ گل باغ و بهاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
سرد و سنگین کوه می گوید جواب
خاک خون نوشیده است

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

  

       *فریدون مشیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

             *رهی معیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

 

              *فروغ فرخزاد*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
شور عشق

آوایش از دور

بانگ خوش آمد بود - شاید -

پوینده در پهنای آن دشت زمرد

بالنده تا بالای آن باغ زبرجد

مثل همیشه، گرم، پر شور ...

نزدیک تر، نزدیک تر

از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار

گهگاه می شد آفتابی !

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق

تا چشم می پیمود، آبی !

نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود

آن همدل همصحبت آئینه رو بود

آن همزبان روشن پاکیزه خو بود

آن عاشق از خود برون

آن عارف در خود فرو بود

آن سینه، آن جان، آن تپش،آن جوشش، آن نور ...

دریا، همان دنیای راز بیکرانه

دریا، همان آغوش باز مادرانه

دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید

آوای او بانگ خوش آمد بود

بی هیچ تردید

آن سان که بیند آشنائی آشنا را

چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد

جان های بی آرام ما را

خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !

خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم

ناگاه، ناگاه

آن بغض پنهان را، که گفتی،

می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛

با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه

بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه

می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم

شعری سرودیم

اشکی فشاندیم

شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی

انده یاران بود و این آشفته پوئی

بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی

دریا به من بخشید آن شب

بس گنج از گنجینه خویش

از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛

در کارگاه سینه خویش

جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !

ساکن نماندن همچو مرداب

چون صخره - اما - پیش توفان استواری !

هم بر خروشیدن به هنگام

هم بردباری !

در جاده صبح

با دامن پر، باز می گشتم  سبکبال

سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز

در صبحگاه آفتابی

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق

تا چشم می پیمود، آبی !

از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

                                               "فریدون مشیری"



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
خواب

شب بر روی شیشه های تار
می نشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
عشق جاودانه

در همه عالم کسی به یاد ندارد

نغمه سرایی که یک ترانه بخواند

تنها با یک ترانه در همه ی عمر

نامش اینگونه جاودانه بماند

صبح که در شهر، آن ترانه درخشید

نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشید

بانگ: هزار‌آفرین! زهرجا بر شد

شور و سروری به جان مردم بخشید

نغمه، پیامی ز عشق بود و ز پیکار

مشعل شب های رهروان فداکار

شعله بر افروختن به قله کهسار

بوسه به یاران، امید و وعده به دیدار

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصید!

هرکس به هرکس رسید نام تو را پرسید

هر که دلی داشت، بوسه داد و ببوسید!

یاد تو، در خاطرم همیشه شکفته ست

کودک من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بیدار

خاطره ها در ترانه ی تو نهفته ست  

روی تو را بوسه داده ایم، چه بسیار

خاک تو را بوسه می دهیم، دگر بار

ما همگی " سوی سرنوشت"  روانیم

زود رسیدی! برو، "خدا نگهدار"

"هاله" ی مهر است این ترانه، بدانید

بانگ اراده ست این ترانه، بخوانید

بوسه ی او را به چهره ها بنشانید

آتش او را به قله ها برسانید

 

                                    "فریدون مشیری"



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
پس از غروب

یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چیزی پس از غروب تواند بود
چیزی پس از غروب کجا می رود ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه می شوم
اما چه می شوند
این صدهزار شعر تر دلنشین که من
در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزارنغمه شیرین که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره
این صد هزار یاد
این نکته های رنگین
این قطه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
این ها چه می شوند ؟
چیزی پس از غروب
چیزی پس از غروب من ایا
بر باد می روند ؟
یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هیچ هیچ مطلق
همراه با من اند ؟

 

 آوای درون

کسی باور نخواهد کرد
اما من به چشم خویش می بینم
کهمردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
نه بیمار است
نه بردار است
نه درقلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خویش می بینم
به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
به آن تلخی که می سوزد تن ایینه در زنگار
دارد از درون خویش می پوسد
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد
فرو می ریزد از هم
در سکوت...


               *فریدون مشیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد ‌آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
 جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

                     *فریدون مشیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
با تمام اشکهایم

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
 بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
 بس کنید
ای نگهبانان آزادی
 نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
 گر مسلسل هاتان یک لحظه سکت می شوند
 بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند
 بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
 کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
 دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
 گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست
 با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
 فکر مادرهای دلواپس کنید
 رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
 بس کنید
      

            *فریدون مشیری*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
شعله نگاه

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت  و تنهایی
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را به خوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
 آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

       "فروغ فرخزاد"

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
وصل

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پاک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!

     *احمد شاملو*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |

نیمه شبانست و باد سردی از آن دور
 سر کند افسانه های دیو و پری را
 در دل خاموش شب به یاد من آرد
 بهت و سکوت جهان بی خبری را
 نیمه شب آنگه که دختران پریزاد
 آب ، ز سرچشمه های گمشده آرند
 زیر نگاه ستارگان فروزان
بر لب هم ، بوسه های عاطفه بارند
نیمه شب آنگه که اشک ماه و ستاره
 روی گیاهان نو دمیده نشیند
در دل آن قطره ها ز روشنی ماه
برق لطیفی چو برق دیده نشیند
 نیمه شب آنگه که روی برکه ی خاموش
باد برقصاند اختران افق را
 رهرو گمراه شب دوباره بجوید
دورنمای مسافران طرق را
 نیمه شب آنگه که باد ساحل دریا
 زمزمه ی آب را به گوش رساند
قایق درمانده ای ز واهمه ی موج
 دامن بادی به سوی خویش کشاند
نیمه شب آنگه که روی تپه ی‌ آرام
پرتو فانوس شبروی بدرخشد
بانگ دلاویز رهروان خوش آواز
 ظلمت شب را نشاط گمشده بخشد
نیمه شب ‌آنگه که سکنان بیابان
جانورانند و بوته ها و گونها
 زمزمه ها بشنود چو در وزش اید
باد خبرچین شب میان جگن ها
نیمه شب آنگه که دست کودک شبگرد
 آتشی از برگ و بوته ها بفروزد
منتظر رقص شعله ها بنشیند
دیده به بازیگران معرکه دوزد
نیمه شب آنگه که سایه افکن صحرا
لکه ی خارست و بوته های تمشک است
 بر رخ عاشق ز گریه های شبانه
قطره ی خونست و دانه های سرشک است
 نیمه شب ‌آنگه که چاه تشنه ی کاریز
 نوش کند جرعه ای ز آب گوارا
سنگ عطش کرده ای درون وی افتد
تا بچشد قطره ای ز رخنه ی خارا
 نیمه شب آنگه که چکه می کند از سقف
در دل غاری کهن ز روزنه ای آب
باد رساند صدای دمبدمش را
 با نفس شب به گوش دختر مهتاب
 نیمه شب آنگه که ماهیان درخشان
 در دل آرام برکه غوطه ورستند
آن همه اختر چو فلس ریخته از ماه
در کف جوشان چشمه جلوه گرستند
 نیمه شب آنگه که بر کرانه ی استخر
دسته ی مرغابیان به گرد هم ‌ایند
زمزمه ای دلنشین کنند و به نجوا
عقده ی دل با اشاره ها بگشایند
نیمه شب آنگه که در خموشی دره
زمزمه ی زنگ های قافله پیچد
باد ، زند تازیانه ها به درختان
 در دل جنگل ، صدای غلغله پیچد
نیمه شب آنگه که در سپیدی مهتاب
جلوه فروشد چراغ بادی خرمن
گسترد امواج کاه و گندم افشان
بر سر پاتیگران مزرعه ، دامن
نیمه شب ‌آنگه که در کشکش امواج
بانگ غریقان دست و پازده خیزد
پیرزن راهبی ز غرفه دراید
رهزن شب از صدای پا بگریزد
نیمه شب آنگه که ورد هر شبه را ، جغد
سر کند از تکدرخت دامنه ی کوه
زنده شود در سکوت قلعه ی خاموش
خاطره هایی ز مرگ و وحشت و اندوه
 نیمه شب آنگه که از شکاف دریچه
رشته ی نوری فتد به کلبه ی دهقان
رخنه ی در راه به کنج کلبه کند وصل
میله ی باریکی از بلور درخشان
نیمه شب آنگه که قرص منحنی ماه
از پس دندانه های کوه براید
 بانگ خروسان شب ز دهکده ی دور
 همره بادی به گوش رهگذر اید
نیمه شب آنگه که بر کناره ی چشمه
سایه دواند تمشک و ناله کند آب
نور بتابد ز لای برگ درختان
 در دل امواج آب و چشمه ی مهتاب
نیمه شب آنگه که دختران دهاتی
 کوزه به دوش از درون دهکده ایند
 بر لب سرچشمه آتشی بفروزند
رقص کنان ، گیسوان خود بگشایند
نیمه شب آنگه که سایه های درختان
 چتر زند بر فراز واحه ی اموات
از سر گلدسته های مسجد موهوم
 بشنود آواره ای صدای مناجات
 نیمه شب آنگه که گردباد شبانه
 چرخ زند در سکوت دره ی خاموش
سر دهد آهنگ نی ، جوانک چوپان
تا کند اندیشه های تلخ ، فراموش
 نیمه شب ‌آن لحظه های خوش که نهفتست
در دل آرام خود ، ودیعه ی رازی
 زنده کند از گذشته های فرحنک
در سرم اندیشه های دور و درازی
آه چه شب ها ، که زنگ برج کلیسا
 کوفته می شد به دست صومعه بانان
دستخوش ازدحام خاطره ها ، من
گوش فرا داده بر سرود شبانان
 آه چه شب ها که پیر مرد مؤذن
 بانگ اذان می زد از فراز مناره
خیره بر او ، دیدگان مضطرب من
خیره به من ، دیدگان ماه و ستاره
 آه چه شب ها که باد همهمه انگیز
 قهقهه می زد به بیکرانی صحرا
آتش غم ها به حال شعله زدن بود
 شعله اش از ماورای سینه هویدا
آه چه شب ها که پشت پنجره ی ذهن
نور ضعیف چراغ خاطره می تافت
حافظه ی من چو عنکبوت کهنسال
پرده ای از خاطرات گمشده می یافت
 آه چه شب ها که در شکنجه ی حرمان
پنجه به دل می زد اشتیاق نهانی
در دلم از حسرت گذشته به پا بود
آتش جاوید روزگار جوانی
آه چه شب ها که امتداد نگاهم
دایره می زد در آسمان شبانگاه
عاقبت این چشم انتظار کشیده
 غرقه به خون می شد از درازی آن راه
 آه چه شب ها که کارگاه وجودم
سربه سر کنده می شد از غم انبوه
جغد حزین می سرود نوحه ی ماتم
نای شبان می نواخت نغمه ی اندوه
آه چه شب ها که با ترانه ی ساعت
رقص زمان بود و لحظه ها و دقایق
 تک تک آن می گسیخت در شب تاریک
رشته ی باریک خاطرات و علایق
آه چه شب ها که چشم شوق و امیدم
 دوخته می شد به روشنایی آفاق
فال نکو می زد از سپیدی گردون
 دیده ی شب زنده دار وخاطر مشتاق
آه چه شب ها که می گذشت خیالم
 بر در بیغوله های واهمه انگیز
 روح مجانین و سایه های خیالی
با من بیچاره ، کینه جوی و گلاویز
آه چه شب ها که رفت در غم و حسرت
تا من از آن نکته ای به حوصله جستم
سایه ی برگم که چون ز جا کندم باد
در پی بازآمدن به جای نخستم

 *نادر نادرپور*



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
آفتاب پرست

در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم
 

آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار

روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد

ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است

از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم

من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم

        *فریدون مشیری*

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
دختر جام

همچون ونوس كز صدفي سر برون كشيد
 دامن كشان ز جام شرابم برآمدي
يك لحظه چون حباب شراب آمدي به رقص
 و آنگاه كف زنان به لب ساغر آمدي
آن شب ، اتاق من به
مثل جام باده
نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت
 درهاي بسته چون دو لب ناگشوده بود
رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت
من همچو موجي آمدم و خواندمت به رقص
اما تو چون حباب ، سراپا شدي نگاه
 چشمان نيم خفته ي تو چون صدف شكفت
اشكي در آن نشست ز انديشه ي گناه
 گفتم : نگاه كن
اين در گشوده شد
اين در كه پلك چشم تو باشد ، گشوده شد
.............
حرفم ز بيم پرده دري ناتمام ماند
 مي ماند و جام ماند
در باز شد خموش و ، تو بي هيچ گفتگو
آرام و پر غرور ، به سويش روان شدي
 چون يونسي كه در دل ماهي فروخزيد
 بار دگر ، به جام
شرابم نهان شدي
 اينك تو رفته اي
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود
افسوس ، با تو رفت
ديگر كسي نماند كه اندوه عشق او
 دمساز من شود
 ديگر كسي نماند كه ياد عزيز او
در اين سكوت سرد ، همآواز من شود
افسوس ، با تو رفت
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه
مانده بود.

      "نادر نادر پور"

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |

گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......


| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
با محرمان خلوت انس

رفتی دلم شکـــــستی، این دل شکسته بهتر

پوسیده رشته عشق، از هم گســسته بهتر

مـن انتــــــقام دل را هرگــز نگـــــیرم ازتـو         

این رفته راه ناحق، در خون نشسته بهتر

در بزم باده نوشــــان ای غافـــل از دل من         

بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر

چون لاله های خونین ریزد سرشکم امشب         

بر گور عشق دیرین ، گل دسته دسته بهتر

آییـــنه ای است گویـــا این چهـــره غمیـنم         

تا راز دل نـــــدانی، در هم شکســــته بهتر

فرســـوده بنـــد الـفت،با صـــد گره نیـــرزد         

پیمان ســست و بیجا ،ای گل نبســته بهتر

گر یادگـــــار باید از عشـــق خانـــه سوزی         

داغی"هما" به سینه، جانی که خسته بهتر

           "هما میر افشار"



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
در اتاقی خالی

مردی تنهاست
در پی عاقبتش می گردد
و با خاطره گذشته شیرینش
قهوه تلخش را می نوشد
بر فنجان شیشه ای در دستش
چهره معکوسش پیداست
قلبش چند وقتیست
که از سردی و گرمی روابط
به یکباره ترک برداشته
در اتاق خالی
ساعت هم می خوابد
کاغذ از تیزی قلم روی تنش می نالد
و تنها باد حین گذر از پرده او می خواند
در اتاق خالی مردی بی رنگ است
محبت پس انداز دارد
در گوشه لبریز از خواب چشمانش
چشمه مرموزیست
که در خشکی رفتارها آرام آرام
آب روی صورتش می پاشد
در اتاق خالی
مرد هم می خوابد
تا که در خواب ببیند فردا
چه کسی سیلی جامعه را خواهد خورد
چه کسی امید را خواهد برد



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
نیمه شب

 

نیمه شب بود و غمي تازه نفس

ره  خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

چهره‌اي سرد و غم انگيز و سياه

سايـه‌اي مـضـطـرب و لــرزان بود

گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

كس نپرسيد كجا رفت ؟؟؟ كه بود ؟؟؟

اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

جسم درمانده‌ام  از روح جـداست

روح آواره مـن كـيـست ؟؟؟ كجاست ؟؟؟؟

                      

                         "فریدون مشیری"



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
لحظه دیدار

  
 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام،مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

 های! نخراشی به غفلت گونه ام را ،تیغ!

های،نپریشی صفای زلفکم را،دست!

و آبرویم را نریزی دل

-ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است.



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
مستانه شو

 

باز آ و بستان لب ز لب باز آ در این میخانه شو 

در اندرون خانه شو، با دیگران بیگانه شو

 

چون با منی بی من مشو، ترسی مدار از محتسب

رقصان شو پا کوبان بیا در عاشقی افسانه شو

 

تو خود گشودی آن گره، من از تو کی بگریختم؟

باز آ که جَلدت کرده‌ام باز آ در این آشانه شو

 

بار دگر لب بود و لب، آن طعم احلی من رطب

چون لب نهادی روی لب، مستانه شو مستانه شو...



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
عشق تازه

آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه / اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سایه ها قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه / اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هر چی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
چند نکته خواندنی

۱- حاضر جواب نباشید و برای پاسخگویی عجله نكنید.

۲- بسیاری از حرفها را نشنیده بگیرید.

۳- صبرتان را زیاد كنید.

۴- هیچگاه عصبانی نشوید.

۵- اگر دیگران به شما آسیب رساندند یا اهانت كردند بجای مقابله بمثل بنحوی طرف را شرمنده كنید و بعد هم او را ببخشید.

۶- در اجتماع با مردم خندان باشید.

۷- در غیاب هیچكس بد گویی نكنید.

۸- همیشه امیدوار باشید و به دیگران هم امید بدهید.

۹- در حد توان مشكلات دیگران را حل كنید.

۱۰- در هیچ چیز افراط و تفریط نكنید.

۱۱- به عقیده هم احترام بگذارید و عقیده خود را تحمیل نكنید.

۱۲- امین باشید حتی دشمن شما را امین بداند.



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |

چــــــو انسانــــرا شود پر لاجرم پيمانه ميميرد         خوشــــا مردي كه بي پروا و آزادانه ميميرد

يكي جــــــام شهادت بر ســــــر سجاده مينوشد         يكي مست از شراب و در كف ميخانه ميميرد

يكي خاك مزارش قبله گاه اهل دين گــــــــــردد         يكـــــي با دين و آئين خـــــــدا بيگانه ميميرد

يكي را مردن اندرجهل مطلق مايه ي فخـراست        يكي در اوج شهرت عالم و فـــــرزانه ميميرد

يكي در خـــــون ز خشم لعبتـــي فتـــــانه ميغلتد        يكي با عشق پاك دلبري جــــــــــانانه ميميرد

يكي در آتش شهــــــرت سمنــــدروار ميسوزد         يكي چون شمع با جان كندن پـــروانه ميميرد

يكي چون باز هنگام شكـــــــار از پاي مي افتد         يكي چون مرغ پربسته به كنـــج لانه ميميرد

كس از گرگ اجل ايمن نشد شاطر روانش شاد        جوانمردي كه در راه وطن مـــــردانه ميميرد .



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |

 


| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
سوته دل

من هنوز خواب می بينم

كه دوره دوره ی وفاست

كه اعتبار عشق به جاست

دنيا به كام آدماست

من هنوزم خواب می بينم

من هنوز خواب می بينم

كه اين خودش غنيمته

برای ديگرون يه خواب

برای من حقيقته

من هنوزم خواب می بينم

سوته دلان يكی يكی تموم شدن

سوته دلی نمونده غير از خود من

كسی كه عشق و غم و فرياد بزنه

حقيقت آدمو فرياد بزنه

هنوز تو قصه های من

رنگ و ريا جا نداره

دروغ نمی گن آدما

دشمنی معنا نداره

هنوز تو قصه های من

هيچ كسی تنها نمیشه

كسی به جرم عاشقی

خسته وتنها نمی شه

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
تنهایم

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

   می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

    جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

       ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

 ناپیدا گم شد



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
دل تنها

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری


نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری


غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد


کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری


سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست


تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری


نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم


منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |
دل

نبسته ام به کس دل                         نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج                          رها رها رها من

ز من هر آن که او دور                         چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک                         از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي                      نه باده در سبويي

که تر کنم گلويي                              به ياد آشنا من

                      ´´´´´´´´´´´´´´´´

ستاره ها نهفته                              در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست                       هواي گريه با من...

 



| *| نوشته شده در و ساعت توسط احمد |


ghalbeatasheen

احمد

ghalbeatasheen

http://ghalbeatasheen.blogfa.com

زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان

زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان

زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان

زندگیم تو چشمات نقش بسته زینب جان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog